.:: زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد ::.
واژه واژه سطر سطر صفحه صفحه فصل فصل گيسوان من سفيد مي شوند همچنان که سطر سطر صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن
نويسنده: هستی بی باور
گناه من ....بخاطر هستی ام از زندگی
![]()
![]()
![]()
![]()
. در سرزمین من عاشق بودن جنایت است
در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.
در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...
در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است.
خدایا ! گناه مرا ببخش!!!
نويسنده: هستی بی باور
-------------------------------------------------------------------------------
خواب خاتوني چند شماره فاصله است بين صداي تو و التماس من ولي جسارت انگشت هايم را گم كرده ام باور كن مزاحم نيستم باور مي كني؟ حتي به خوابت نمي آيم مي ترسم از شوق گريه ام بگيرد و تو را از خواب خاتونيت بيداركنم عجيب دوستت دارم عروس بي بي هاي عالم ترا به خدا اين بار كه زنگ زدم به من نگو مزاحم. -------------------------------------------------------------------------------------------- اجاره نشين ******************* 1 چيزي از كسي به ارث نبرده ام فقط شقايقي چشمانش را به من اجاره داده بود تا زندگي كنم ******************** 2 باورم مي شود تابلوي نقش عشقم را بر ديوار دلت آويختم و چند لحظه بعد بقچه ي تنهائيم زير باران زخم بر مي داشت ********************** 3 هنوز در چشمت جا خوش نكرده بودم كه آب به زندگي ام بستي آوار شدم بر گونه هايت ******************* 4 مرا جواب كردي واي كاش كودكان دل من اين همه بسيار نبود -------------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------------- گفته اي كه نيا كمي مانده كه به سال برسد اين روز هاي نديدن باران و ما آرام آرام اين فاصله هاي جوان را به عصاي ندانم كاري مان مي سپاريم ( مثلا خيلي مي فهميم ) بس است ديگر به خدا اگر بخواهم دوباره چشمانم را با چشمهايت آغاز مي كنم ولي چه سود گفته اي نيا تا برسد آن روز كه وقت باريدنت شود آن روز كه از دست هايت گل بريزد و بر تنت آينه بپيچد روزي كه خورشيد از چشمهايت طلوع كند مي تواني مرا در آغوش خسته نفس هايت جاري كني دست از سرم بردار نخواسته ام همين عكس روي ميز ، همين ماه حك شده در چشمانم براي ستاره هاي هفت آسمان خاطره كافيست مي خندي ! همين را مي خواستي نه ! -------------------------------------------------------------------------------------------- يه چيزي خيلي از شما مي خواستيد بدونيد كه اين شعر ها از كيه . اسم شاعرش رو نمي دونم فقط اينو ازش مي دونم ، نمي دونم كه درسته يا نه. يه پسره بوده ، عاشق ميشه ، دختره بهش ميگه برو وقتي كه مرد شدي بيا . پسره ميره، به خاطر دختره ميره سربازي ولي وقتي كه بر مي گرده مي بينه كه ... گفتي برو ! رفتم گفتي : برو وقتي مرد شدي بيا و من حالا از نديدنت گريه نمي كنم دلتنگ آن همه زيبايي ، چرا دروغ بگويم گرفته دلم اما تب نمي كنم و ديگر منتظر شنيدن دلت نيستم مي دانم كه دوستم داري گفتي برو وقتي ... رفتم ! ولي مي ترسم از آن روزي كه : مردي بيايد و ببيند بانوي اين همه ترانه را كس ديگري با آواز ناز كرده است -------------------------------------------------------------------------------------------- تو كه مي داني چرا كه بار ها گفته ام نگران نيامدن باران نباش مي داني اين ابر هاي سوگوار و پر درد به اميد چشم هاي من به خواب رفته اند . --------------------------------------------------------------------------------------------



















نويسنده: هستی بی باور
نمي دانم چه شد تو خودت دوستم داشتي اين را چشم هايم سروده بودند راستي چند ماهي است چشم هايت را همراه خودت نمي آوري مي ترسي دستت را رو كنند و شرمنده ي روز هاي زرد من شوي گيرم اين طور باشد تو كه چيزي از دست نمي دهي كسي كه مدام در خاطراتش جان مي دهد شاعر اين همه دلتنگيست كجاي كاري .... !!!!
كسي كه با سه تار ستاره سه تار ميزد
چرا به مهمانی آسمان دعوت نمی شود؟؟؟
نويسنده: هستی بی باور
به خاطر( گل همیشه عاشق)
قافله ای رو به خدا وتو حاجتی سزاوار در نیتی که آشکارا پنهان است در حریم سجاده ای که بارها به چشم های تو نماز برده وامروز اما اگر بیایی فردا ستاره ها دیدنی ترند خدا نزدیک تر وخیال داشتنت اشتیاقی که به یاس نخواهد نشست
من عافیت سخت ترین تجربه هایم ---------------------------------------- من به دنبال کسی می گردم که نمی دانم کیست ------------------------------------------------------------- من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید ----------------------------------------------------------------------- ================================== خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی ما ---------------------------------------------------------------------
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نويسنده: هستی بی باور
تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم 
![]()
![]()
![]()
نويسنده: هستی بی باور
روزي مي آيم و تا آن روز، دردي از لحظه هايم شعله مي كشد درد آنكه ... مي داني از چه مي ترسم از آن روزي كه كسي منتظر آمدن من نباشد
نويسنده: هستی بی باور
مهربانا! بر رواق دلمان،عشقي را مي خواهيم كه تنها از ياد تو سرشار باشد و بر نگاهمان اشكي را تمنا مي كنيم كه تنها به خاطر تو جاري شود و بر زبانمان ذكري را آرزومنديم كه تنها به شكر و سپاس تو گشوده شود و بر انديشه مان نشي را مي خواهيم كه به آسماني شدن بينديشد.
خداوندا! اي بزرگ جايدان! اي هدايت گر پنهان ونهان بگشا گره هاي روح گرفتار و جان سرگردانمان را و پروازمان ده به بالاترين آسمان عروج و حضرات و عطايمان كن لحظه هاي آبي آرامش را كه با عطر نماز در هم آميخته مي شود و قرارمان به ساحل امن ايمان و رستگاري ات.
نويسنده: هستی بی باور
چقدر سجاده پهن كردم نذر كردم بوسيدم زمين را كه تو بيايي حالا كه نيامده، رفتي باز سجاده پهن مي كنم اداي نذر مي كنم و مي بوسم بوسه گاه بوسه هايم را كه ديگر هيچ وقت نيايي!
نويسنده: هستی بی باور
۱
شب كه مي شود
خورشيد چشمانت را پرواز بده
تا مرگ پروانه به تأخير بيفتد
2
دو قطره عشق
چكاندم در چشمانت
صبح سه خورشيد در آسمان بود
3
آن قدر تاريكم
كه وقتي خود را مرور مي كنم
ستاره اي نمي بينم
4
مي گويند اتفاقي نيفتاده است
آنان كه اين حرف را مي زنند
از كلكسيون پروانه هاي خشك شده
در خانه هاي مرمرين بي خبرند
5
امشب دوباره خواهم مرد
و اين بار تشييع نخواهم شد
چرا كه دستانت
هنوز غيبت دارند
6
چشمانت را كه باز مي كني
زمين جان مي گيرد
و پلك كه مي بندي
ماه از غصه مي ميرد
7
بيا حك شويم
به رسم يادگاري
بر تنه ي سبز خاطراتي كه
از ما مانده است
8
من قاتل گلها را مي شناسم
ما همدست دستهايمان هستيم
9
صدايي كه به گوشتان مي رسد
ناله ي عاشقي است سوار بر باد
كه در به دري را تجربه مي كند
10
وقتي سكوت تماميت من مي شود
به تو مي انديشم
آنگاه همه ام فرياد است
11
صبر
دواي زخمي فاصله هاست
و انتظار شعريست طولاني
12
درس عشق را چنان با سرعت خوانده ام
كه هيچ كس به گرد پايم نخواهد رسيد
حتي مجنون شاگرد ممتاز كلاس
13
مجبور نيستي عاشق باشي
ولي خوب نگاه كن
به غير از بيستون چيزي باقي نمانده است
14
پر از پنجره بودم
وقتي كه سنگسار شدم
فقط به خاطر نزديكي نگاهم
با چشمان كسي كه صدايم مي كرد شاعر دل شيشه اي
15
فقط تو جا مانده اي
و يك دل آماده
كه به شعر نشسته است
16
آنقدر به غروب نگاه كردم
كه رنگ آسمان پريد
17
ماه وقتي عرض اندام مي كند
كه دختر هميشه ي مهتاب
به آسمان ناب تري كوچ كرده باشد
18
مي خوانيد و چيز زيادي نمي فهميد
مي دانيد
او را طوري مي نويسم
كه از نجابتش سو استفاده نشود
19
يك حادثه ي غريب منتظر است
تا نگاهمان را براي هميشه بياموزد
20
اي تمام داغ هاي عالم در چشمت
به كدام حادثه نگاه كرده اي
كه اين چنين
هرم دلت بالاست
21
آفريده شديم
تا بيافرينيم
و دلمان را حلقه حلقه
در انگشتان عشق كنيم
22
ببخش مرا هميشه دوست داشتني
دست خودم نبود
به خدا
روي كاغذ هم جايي نمانده است...
نويسنده: هستی بی باور
تو ديگر چرا اعصاب نداري گيرم دلي نمانده تا با سنگ چشم هايت عاشقي كند اين كه غصه ندارد آينه كه هست
نويسنده: هستی بی باور
راست بگو مادر من فرزند كدام درختم؟ ببين تمام تنم را يادگاري ها فتح كرده اند چقدر براي لحظه هاي بي درختشان تكيه گاه شدم هر كس كه مي آيد به ياد خاطره اي مي افتد و بعد بر چشمانم زخمي و تاريخي مي زند و..... و.....خداحافظ يادگار دل دل كردن من
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
نويسنده: هستی بی باور
تمام كساني كه به ستاره سنگ زدند احضار مي شوند مجازات مي شوند تا كسي جرات نكند جواب سلام ديگري را ندهد تمام كساني كه "منظور" نفهميدند و"نگاه" نخواندند نيز احضار مي شوند مجازات مي شوند خدا قسم خورده است به جان تمام كساني كه سال ها غصه خورده اند و منتظر مانده اند اين كه تمام كساني كه دل شكني كرده اند حرمت شكسته اند و حرف ها را قبل از ادا ،خفه كرده اند احضار كند و مجازات كند كسي كه ديگري را دوست داشته و نگفته است نيز احضار مي شود مجازات مي شود كساني كه غم آفريدند هان! يادم آمد تو! يادت هست........... پشت شيشه ي نشكن غرورت، آن قدر تعلل كردي كه يادم رفت چه كاره ام و كجاي جهان ايستاده ام ؟ يادت باشد- تو هم احضار مي شوي و باز هم اين منم كه مجازات مي شوم !!!!!!!!!!
نويسنده: هستی بی باور
نويسنده: هستی بی باور
آن قدر به تو ايمان دارم كه مي توانم تو را در ميان هزار حادثه بگذارم و بروم
نويسنده: هستی بی باور
او مي گفت: زندگي پوچ و بيهوده است اما يادش نيست كه گفته بود: تو همه ي زندگي مني !!! مي گفت : دوستت دارم به تعداد قطره هاي باراني كه به صورتم مي خورد و من نيز گفتم: دوستت دارم بي توجه به چتري كه روي سرت گرفتي !!!
نويسنده: هستی بی باور
وقتي بيايي
آسمان ما را به روي نيمكت شب خواهد نشاند
و ما جاي ماه و ستاره هايش را تنگ خواهيم كرد
مي دانم با وجود تو
شب
عذر اين قافله ي نور را خواهد خواست
نويسنده: هستی بی باور
احساس چشمگير!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتي آن گونه نگاهت كردم
دستان مهربانت را بالا آوردي
و گفتي:
- ديگر مرا نخواهي ديد
التماس كردم؛آخر چرا؟
و چه زيبا
انگشتانت را در ديدگانم فرو كردي و گفتي:
مي خواهم چشمهايت را در آورم
آه
عجب غلطي كردم؛
عينكم كجاست؟!!!!!
نويسنده: هستی بی باور
نويسنده: هستی بی باور
صداي انفجار بغض باران را مي شنوم و قلبم را به ديدارت اميد وار مي سازم و به ياد مي آورم روز هايي را كه با نگاه تو آغاز مي كردم و شب هايي را كه با ياد تو پر مي ساختم و به دست هاي تو سلام بي رياي عشق را ارمغان مي داشتم و من گيسوانم را در كنار پنجره اي از تنهايي در كنار سايه اي از خاطرات دور و در كنار تصويري از گذشته با صداها پرنده ها و تمام مسافر هاي عاشق شهرم به باد سپردم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نويسنده: هستی بی باور
اطرافم را ببين اين ورق هاي سرگردان آينه هاي احساس منند و يادت باشد اگر شبي به خواب من آمدي زير پايت را خوب خوب نگاه كني چرا كه اين شعرها پر از تصاوير زخم خورده اند
نويسنده: هستی بی باور
آنقدر سفيد شده اي كه خيال كردم ماه شدي كاش آبي بودي مثل آسمان آنوقت مي توانستم يك عمر سر به هوايت باشم.
نويسنده: هستی بی باور
نامه ات رسید
مهربان ترین سلام
من هزار بار
جای دستهای آبی تو را
روی سطر سطر نامه بو کشیده ام
من هزار بار جمله های ارغوانی تو را
با نگاه روی آسمان نوشته ام
من که بارها
در جواب آن سلام سطر اولت
سلام گفته ام
نامه ات رسید
اگر چه مال من نبود
یک شماره اشتباه در پلاک
یک بغل امید زندگی برای من
پس نشسته ام به انتظار
کاش باز هم
در نوشتن پلاک
اشتباه کوچکی کنی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نويسنده: هستی بی باور
(( چه كنم چاره كجاست؟ )) (( سهم من در دل اين ويراني يك سبد بي تابي است)) (( غم من تا به گل لاله ي سرخ دو شقايق باقي ست )) (( ديده ام باراني ست )) (( كاش آنجا كه دل از عشق سخن ها مي گفت....)) (( قلب ها سخت نبود.... ))
نويسنده: هستی بی باور

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
نويسنده: هستی بی باور